![]() |
جــــنــــون مــــقـــدّس |
جاودانه....نامیرا
ايمانا
دلنوشته های قبليم
آذر ۸۸
خرداد ۸۸
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
جاودانه شدین
مرگسايه های ف اص ل ه؛اسبشان که هی شود!
اینجا خانه طراحان گرافیک ایران است
انجمن صنفی طراحان گرافیک ایران
گنجینه ی سرگرمیها و دانستنیها
گاهنوشتهای کاظم رحیمی نژاد
خبرنامه ی گروه گرافيکی کرنر
ســايـــت علی لهراسبی
استاد کمال الدين بهزاد
همیشه ساده میبازد
هنرمندان ايرانی
سرزمین گرافیک
سایت خبری ایرنا
نگارخانه ایرانی
عباس معروفی
علی لهراسبی
ورزش بانوان
داوود نوشت
مسيحا برزگر
بدون عنوان
راديو زمانه
ادبستان
مخمصه
کارگاه
رسم
رهگذر
فروغ
لبيک
تيغچه
شعر نو
ساپينود
ویکی پدیا
کافه دیزاین
مجله ی شعر
اشک مهتاب
حميد مصدق
دفتر شعر جوان
خبرنامه افتاب
خانه کتاب اشا
فرهنگستان هنر
دانلود برای mp3
امــــــپــــــــراتور
سهراب سپهری
زمزمه های فيروزه ای
ساعـــت صــــــفـــــــــــر
گفتگوی تمدنها و فرهنگها
ايــــــــــــــــــمـــــــانـــــــــــــا
سایت تخصصی اموزش ایرانیان
آسمان بار امانت نتوانست کشید ؟
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی
در فراسوی مرزهای تنم ترا دوست میدارم...
حقیقت پشت پرده
سایت خبری تحلیلی لحظه
ایران سبز
کتاب
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
...
کاروان فرزندان پیامبر ارام ارام به کوفه نزدیک میشوند
فرستادگان ولایت اموی نیز ارام ارام به کاروان نزدیک میشوند
.... اسبهای خسته و سواران خسته تر
.... اسبهای تشنه و سواران تشنه تر
امیر قافله تاب خستگی و تشنگی دشمنانش را نیز ندارد
.
.
مشکها را بیاورید و سواران و اسبها را سیراب کنید
_به کجا میروید؟
_به کوفه
_نمیتوانید!
ناخوانده نیستیم با هجده هزار دعوت نامه امدیم
_ما از دعوتنامه هاتان خبری نداریم.همین بس که ولی امر مسلمین به شما اجازه ورود به کوفه را نداده است.یا دستهای خود را برای بیعت اماده کنید یا شمشیرتان را برای جنگ!
_عقه بن سمعان خورجینهای نامه را به شما نشان میدهد.ما برای جنگ نیامدیم و برای بیعت هم!کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمیکند.او خون انسان را به اسانی میریزد و حرمت اوامر و نواهی الهی را می شکند.پس اگر راهی به کوفه نیست بگذارید به مدینه بازگردیم.
_....راه سومی نیست.ما از کسان نیستیم که این نامه ها را به تو نوشته اند.به ما امر کرده اند که هرگاه تورا دیدیم از تو جدا نشویم مگر انکه تورا نزد عبید الله بن زیاد ببریم.
_ صدای امیر قافله کوتاه میشود و صدای فرستاده ولایت اموی بلندتر که:ای حسین!به خدا قسم اگر بجنگی کشته خواهی شد.
_و می شنود: مرا از مرگ میترسانی؟ایا گمان میکنید اگر مرا بکشید خاطرتان اسوده خواهد شد؟اشتباه میکنید.
کتاب"ارشاد شیخ مفید داستان را ادامه میدهد.اما چندان نیازی به خواندن ادامه اش نیست.هست؟
داستان از همیشه روشنتر است
سخن این است که میان امیر قافله و ولایت اموی دعوایی ست که با مذاکره حل است:
کسی بر منبر رسول نشسته و به نام او بر امت او ظالمانه جکم میراند و اینک از حسین میخواهد که صورتی تازه از ولایت رسل الله را به رسمیت بشناسد.
.
.
صورتی که در ان میتوان نماز خواند و دروغ نیز گفت
میتوان قران تلاوت کرد و انسان را نیز کشت
میتوان امیر مومنان بود و بر رنج ادمیان راحت گذشت
.
.
حسین حاضر است تا دعوت میزبانان پشیمانی که گرفتار ترس و شک و تعلق اند را ندیده بگیرد و به مدینه باز گردد.امه حاضر نیست صورتی تازه از اسلام رحمت و عدالت را به رسمیت بشناسد و میگوید: نه تنها من که مثل من نیز با یزید بیعت نمیکند.
.
مگر میان این کاروان که به اجبار ره به کربلا میبرد با کاخ نشینان اموی چه تفاوتی هست؟
مگر نه اینکه هردو به یک ایین نماز میگذارند و به رسالت یک پیامبر شهادت می دهند؟
.
.و همه داستان همین جاست:تفاوت "مثل من"با مثل یزید
.....
بگذار امویان ولی امر مومنان بمانند اما تاریخ به یاد داشته باشد که فرزند پیامبر با او بیعت نکرده است
بگذار حسین در مدینه خانه نشین باشد اما تاریخ بداند که هر که بر منبر پیامبر بالا و پایین میرود مسلمان نیست.
بگذار کاروان راه به مذبح کربلا کج کند و به مسند خلافت کوفه نرسد
.
.مگر نه اینکه ادمی به خاک ابرو میدهد؟
بگذار یک خیمه سوخته به کاخ برافراشته بیارزد
بگذار پرچم حرم دست حرامیان باشد .مگر نمیتوان به کربلا رفت و به خاک ابرویی تازه داد اما به صورتی وارونه از اسلام رضایت نداد؟
.
.
این وعده خداست که حرم بندگان او .تاب حرامی ندارد
بگذار این محرم نیز بگذرد!
بگذار این محرم نیز بگذرد....
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸ - ايمانا
...
...
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدری مُرد ، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸ - ايمانا
کنار پنجره
غیر از تصویر ماه و بوی تو
چیزی نیست
اینجا غیر از تنهایی من و تو
چیزی نیست
اینجا
گوشهایم شنواتر و چشمانم بیناترند
وقتی تنها
من و تو با همیم
انگار زمان به دور این پنجره طواف می کند
و باد ـ دستهای او ـ
که لا به لای موهای خورشید گونه ام می لغزند
و من
مبهوت وجود تو که حتی
از هفت آسمان هم
در این تاریکی
پیداتری...
یه سلام خوشگل به دوستای گل خودم...می دونم این چند وقته حسابی بی معرفت شده بودم
ولی باور کنین...هیچ فضایی به اندازه ی اینجا برای من دل انگیز نیست
می دونم چند وقته به خونه های خوشگلتون کمتر مهمون ناخونده شدم
بعضیا که لطف داشتن تلافی نکردن
بعضیا هم که تلافی کردن بازم لطف داشتن و به اندازه همونا که تلافی نکردن واسه من عزیزن
...نترسین نمی خوام خدافظی کنم(حالا راستشو بگین خدایی ترسیدین ؟یا تو دلتون گفتین اخ
جون ولمون کرد یا شاید م بودنو نبودن من هیچ فرقی براتون نداره؟کسیا که این اخریه درشون صدق میکنه رو من خیلی دوسشون دارم
....شوخی کردم همتون واسه دل ایمانا عزیزین)
راستش می خوام خدافظی کنم اما نه واسه همیشه .
چون هیچ وقت نتونستم از نوشتن دست بردارم
الان بعضی اوقات دفترای سیاه شده سیزده سالگیم رو که میخونم....از نوشته هام خندم میگیره
گاهی دلم واسه پاکی اون موقع ها تنگ میشه ...گاهی هم پیش خودم میگم :خوب نمیشه جلوی پیش رفتو گرفت.
حالا توی بیستو دو سالگی چیزایی دارم ...چیزایی رو فهمیدمو تجربه کردم و درک کردم که
دیگه ارزوی به بچگی برگشتنو نمیکنم
نمیشه جلوی خط موازی زندگی یه نقطه گذاشت.و باید رفت .همیشه.تا ابدیت.حتا بعد از مرگ .
جلوی نوشتن من هم کسی نمیتونه خط پایان بزاره.حالا حالا ها از دستم راحت نمیشیم.
چند ماه دیگه نمیدونم دقیقن چه وقت با یه وبلاگ جدیدو تازه نفس میخوام بیام و یه دنیای خوشگله پر از مهربونی با هم دیگه راه بندازیم.
دو سال پیش تا ابدیتو من ساختم واسه آرامش واسه دوستای گلی که اینجا پیداشون کردم.
غزل گلم که قلبش از محبت به من لبریزه.گرچه من لیاقت این همه محبتشو ندارم.خیلی دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارم
آقای مهدی کمالی عزیز که همیشه با معرفت و حرفای واقع بینانش منو شرمنده میکنه.
رهگذر عزیزم که همیشه چه من باشم چه نباشم گذر از کلبه حقیرانه من از یادش نمیره.
صدیقه عزیزم...که من اسمشو گذاشتم دختر دریا....هانیای عزیزم
مهتاب گلم که خیلی کم پیداست واسه همین من اسمشو گذاشتم عروس کم پیدای شب
امپراتور عزیز که همیشه بزرگواریشون کم محبتیهای منو به یادم میاره و منو شرمنده میکنه.اخه من چرا باید اونجا شمارو لینک.......ای بابا این حرفا چیه
مسافران عزیز که یه دفعه مثل شهاب میادو چندتا ستاره میکاره بعد میره و معلوم نیست کی پیداش بشه.
آزاد عزیز که نوشته هاش همیشه مجذوبم می کرد
فاطمه گلم که تازه وبلاگ خوشگلشو راه انداخته.......دختر نزاری بری دوباره....
؛من؛ عزیز که نوشته هاش همیشه عطر نزدیکی با خدا رو داره.
مرضیه عزیزم که مثل من طرفدار صدای علی لهراسبیه
همه ی دوستای خوبم که شاید الان حظور ذهن واسه نوشتن اسمای قشنگشون ندارم
و باید منو ببخشن.حالا یه شعر خوشگل از نرودای عزیزم(همراه یه قطعه موسیقی خوشگل از فروغی) هدیه به هر کی که تا ابدیت چشماشو نوازش میکنه.
من شاهینم... برفراز تو
آنگاه که گام بر می داری
به پرواز در می آیم و به نا گاه
به چرخبادی
پرو پنجه گشوده برتو فرود می آیم می ربایمت
در گردبادی صفیرکش و سرد
و تو را به برج برفی خود
به آشیانه تاریکم می برم
تا در آن تنها سر کنی
و تو خود را با پرها می پوشانی
و به پرواز در می آیی بر فراز جهان
جهانی بی جنبشی در بلندیها
شاهین ماده
بیا بر این شکار سرخ فرود آییم
بیا زندگی را از هم بدریم
که چنین پر تاب و تب می گذرد
و آنگاه بال به بال
پروازی وحشی را اوج بگیریم.
* * *
جاودانگی در لحظه تولد با انسان زاییده میشه . تا ابدیت جاودانگی زیبایی داشته باشین.
به امید هیچ جنگی
به امید هیچ فقری
به امید ظهور چشمای مهربونش.
ایــــــمانــــــا....جاودانه ...نامیرا
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦ - ايمانا
پس این خزان
کی بــــهار می شود ؟
پس این کویر
کی آبـــــاد می شود ؟
زیر هجوم خنده های ناب تو
شکوفه های سیب لبخندم
کی بــــاز می شود ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: خدایـــــــا شــــکـــــــرت
پيام هاي ديگران () link شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦ - ايمانا
هر نفس تو برای من تولده
هر یه شعری که برام میخونی
میدونم ..اره... خدا بزرگه
خدا خیلی خیلی خیلی بزرگه
منم تو رو می سپرم به خودش
دنبال هر امانتداری که گشتم بهتر از اون پیدا نکردم
خدایا اگه قطره یی از این اشکا پیش تو آبرویی داره...به فکر قلب ایمانا باش
آره..درسته....تحملم شاید زیاد باشه اما .....
میدونم........میشناسمت.....تو ارحمن الراحمینی..تو خدای زهرایی....تو مهربونتر از این حرفایی
شاید اینا نوازشای تو ِ .....میدونم که ضعیف شده بودم....وتو همیشه دلسوزم بودی
آخه عشق من.. مگه من غیر ازتو کیو دارم
عزیزترین چیز زندگیمو به تو می سپرم
عزیزترین چیز زندگیمو..
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦ - ايمانا
معذرت میخوام عزیزم
از ایمانات توقع نداشتی
انگار تو منو بهتر میشناسی تا خودم خودمو
...
می بوسمت
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - ايمانا
سکوت نزدیک مرگ
آواز نزدیک با تو بودن
میان این همه خطر
تنهایی من که گاه
آوار روزهای خوشت میشود
عـــزیـــز
دلتنگیم آزار میشود گاهی
پرم از خواستن
پرم از نخواستن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به مرگ نزدیکترم تا به زندگی
به اشک نزدیکترم تا به لبخند
به تو محتاج ترم تا به نفس کشیدن
صدای ناخواسته ام
واژه های غریب و نامهربانم
دعا کنم یا بمیرم؟
کــــدام را می پسندی؟؟
پيام هاي ديگران () link جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦ - ايمانا
تلخی این روزگارهای غریب را
با یاد شراب تو نوش می کنم
رخسار شرمسار زمین را
با یاد آسمان تو
فراموش می کنم
از پشت دیوارهای پوچ فاصله
این چشمهای هوسدار عشق را
با نام تو
مدهوش می کنم ایمانا..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعرهایت ســـــــپید نبود..شبهای تار روزگار را ســـــپیده شد
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ايمانا
اینجا هیچ چیز نمانده است
جز یک مشت خا. . . .
نه
خاطره هم نمانده است
ذهنی نیست تا درآن خاطره ای
"من"ی نیست تادر آن ذهنی
اینجا
هیچ چیز نیست
جز انتظار بوسه ای
اینجا
ذهنها
پریشانند
تنه بر تنه میزنند
در خیابانها
در چشمها خیره میشوند
در کلمات روزمره شان
در انتظار کلمه ای
که شاید
بوی دوست داشتنتی
بوی عشقی
که تنها
حروف سه گانه اش
شبیه عشق است
اینک اما
عشق بود
که میان ما قرار ملاقاتی
...
عشق بود
که به دنبال من و تو میگشت
تا شاید
حلول یابد روی زمین
...
محمدم
قران بخوان
دلم ..غار حرای راز دار تو
تشنه ی این عشق بازی ست
مسیحم
دمی بر قلب فسرده ام
شعری بخوان
تا جانی دوباره برگیرد
از انفاس واژه های غریبانه ات
یوسف من
کجاست پیراهنت
تا در مشام تنت
بینا شوم
اینجا میان نابینایی دلها
عاشق شوم
در سجده ی حجرالاسود چشمان سیاهش
میان آفرینش من و تو
در دستان مقدسش
...
همخاکم
"دوم شخص مفرد" تمام شعرهای من
...
...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ايمانا
باز تو
باز نـــگاه تو
باز صـــــــــدای تو
باز وجود نـــــــــــایــــــاب تو
خون می شود
در رگهــــایم
شعر می شود
واژه هــــایم
وجودم را
ذره ذره
جــــان می شود
. .
طنین پر شور صدای تو
ساز می شود
آواز می شود
برای رقص پاهایم
پایکوبی هایم
. .
آي. . . . . .فاصله
فاصـــله
فاصـــــــله
میان این عشق بازی
جایی نیست
برای لمس وجود تو..
بی معنا شو..!
ایمانا..
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦ - ايمانا
